من مانده ام و تنهایی
باز من مانده ام و تنهایی
دست بر زانوی غم
سر به دو دست
سردی قطره ی لرزانی بر گوشه ی چشم
و نگاهم حیران
خیره در پرده ی جادویی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 6:41 توسط مهدی(تنها)
|

اينجا سرزمين تنهايي است. کسي که عاشق نيست