×××درد دل ××
من غريبه ديروزم ، آشناي امروز وفراموش شده فردا .... پس
درآشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.
نمي نويسم .... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!
حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!
نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي
زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم
...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ
جهش حنجره را به گلو خشكاندي
و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو
مرا ...
هیچ وقت تورا نخواهم بخشید...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 22:5 توسط مهدی(تنها)
|
اينجا سرزمين تنهايي است. کسي که عاشق نيست