××ناگفته ها××
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم این چنین بی دستو پا خود را
چنان از طرح ناپسند خودگریزانم
که گردستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضعییت میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت رو نمایم بیوفا خود را
چو از اظهار عشقم خویشی را بیگانه میداری
نمیبایست کرد اول با این شرف آشنا خود را
گفتم:غم عشق یار دارم چه کنم
گفتا:که چو لاله باشی و خاموشی بسوز
گفتم:دلی بیقرار دارم چه کنم
گفتا:که بسوز و با غم عشق بساز
گفتم: به زمانه کار دارم چه کنم
گفتا:که زعمر بی امان دیده مپوش
********************
گویند که میسوزی هر جا جگری بینی
ای آتش سوزان منم هم جگری دارم
*************
وفا که از کس بینم زخود بیگانه میگردم
من آن شمعم که برگردن پروانه میگردم
به این جادوگریها احتیاجی نیست که من با یک نگاه
آشنا دیوانه میگردم

به چشمانت که رنگ آبی دریاست
به آن نازی که در چشم تو پیداست
قسم،ای نازنین تا زنده هستم
تو را دوست دارم و می پرستم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 6:41 توسط مهدی(تنها)
|

اينجا سرزمين تنهايي است. کسي که عاشق نيست